۲۹ مهٔ ۲۰۰۹

تقارن هميشگي زادروز جناب سعدي و جناب خودم رو به همه علي الخصوص قلم بدستان ( غيرمزدور ) ، شعرا ، نويسندگان ، ادب دوستان ، دانشمندان و غيره . تبريك عرض ميكنم . نكته جدي: از همه دوستاني كه منو مورد لطف قرار دادند سپاسگذارم . اين روزها آدم ميفهمه هنوز يه ذره يادي در ذهن و انشاالله مهري در دل دوستان جا گذاشته . همتونو دوست دارم . نكته نيمه جدي : شيريني تولد هم هرجا امر بفرمائيد تقديم ميكنم . مراسم سورپرايز تولد آن مرحوم طبق سنت همه ساله در منزل پدر بزرگوار ايشان برگزار خواهد گرديد. . واما بعد..... شناختن پيچيدگيهاي فوتبال علمي است كه بر همگان آشكار نيست و تنها افراد باهوش و استعدادي چون حقير ميتواند آنها را كشف و پي به عمق ماهيت آنها ببرد . مصاحبه ديروز دوست خوبم جناب مايلي كهن و بازتاب آنها در جرايد حاوي نكات ارزشمندي است كه تنها و تنها چون مني آنها را ديده و ميشناسد . نكات اين داستان : فرض بفرماييد فوتبال نمونه كوچكي از جامعه ماست و مدير عامل و مربي و اينها هم هستند براي خودشون و تماشاگر هم ايرانيان فشرده تيم اس اس برد ميخواهد تا قهرمان شود . اما احساساتي بازي كردن باعث شده تا تيم جام رو دو دستي تقديم ذوبي ها كنه و دوباره چشم به افتادن جام از دست ذوبي 1 – جامعه يعني تماشاگر برد ميخواد و خودش رو محق اين برد ميدونه از پيش از شروع تاريخ ميلادي اومده استاديوم اما موقع بازي ساكت ميشه اما همچنان تعجب ميكنه چرا اين كره ايها 90 دقيقه تيمشونو با شور و حرارت تشويق ميكنن و چه انگيزه اي دارن تازه پيش از شروع تاريخ جهان و در عصر كرتاسه هم ماهيتي نداشتن 2 – اين جامعه ما از قبل از شروع بازي مربي خودشونو به شدت تشويق ميكنن و انگشت شصتشونو از قسمت راس بيضي استاديوم نشان قرينه خودشان در قسمت ديگر ميكنند و اصولا مربي ماهيت تيم و شهر و كشور و اصالت خانوادگي و يه دنيا آرزوها و تمنيات قلبي شونه . 3 – از دقيقه 0 تا 10 خسته شدن و ناي تشويق ندارن و اصولا همون تشويقي كه در زمان ديلميان انجام دادند براي بازي كفايت ميكنه و تيم بايد به روش چلسي و منچستر بازي كنه و مينشيند تا بازي كند و اصولا ديگه خودتون ميدونيد بازيگرا ما داريمتون اما نگاتون ميكنيم تا ببينيم چه ميكنيدا. 4 – اين مربي هم نميدونه فوتبال يعني چه . يه ذره به اين بغل دستي ها غر زده و كمي صداي خود را بالا ميبرد تا صندلي جلويي وادار به تحريك بشه و از غفلت در بياد و چه بهتر شايد اون بتونه با صندلي اش تو مخ يكي از دست اندركاران تيم بكوبه . 5- از دقيقه 20 ميشه صداي جمعيتهاي 10-20 نفري كه احترام خاصي به مربي تيم خودي و والده و همشيره ايشان دارند رو شنيد . اصلا چرا نبايد يه مربي بور باكلاس نشينه رو نيمكت . توپ و تانك و فشفشه رو خدا براي كي ساخته؟ 6 – تيم احتياج به برد داره و كمي انگيزه ميخواد اما وقت رقصيدن مربي و بازيكن از سوي تماشاگران اعلام ميگردد و تيمي كه ميتونه قهرمان بشه آوار تماشاگران خودي روي سرش خراب ميشه و شانس مياره 10 -20 تا گل ديگه هم نوش جان نميكنه .اينجا بهترين كار درست انجام دادن وظيفه نيست بلكه بهترين و دم دست ترين وسيله ( غرزدن و ايراد گرفتن) معجزه خواهد نمود . همانطوزيكه هميشه گره گشا بوده! 7 – دقيقه 90+2 تماشاگران عزيز به چندگروه تقسيم شده و در عرض 3 سوت استاديوم راترك ميكنند . اصولا هميشه هيچ ! بازي از اين گندتر نديدن .وقتشون تلف ميشه مثل هميشه و هميشه جاي بهتري براي تخليه هيجاني وجود داره ولي از قضا همه جا همين وضعه .زود بايد برن خونه و شهرستان و پيگيري باخت مربوط به جنيان است و اصولا همين كه 3 روز زودتر اومدن استاديوم براي هفت پشتشون كافيه و بازهم القضا براي يازي بعد هم همين گزايا ( قضايا ) تكرار ميشه . خودمونيم همين بيهودگي ها زيباست . روي ديگر سكه : تيم ميبازد چون بايد ببازد چرا؟ اگر نبازد كه ميبرد . اگر ببرد كه لابد شرايط خوب است . اگر خوب است كه تغيير ندهيم . اگر تغيير ندهيم كه پس مگه نون ما تو همين جابجايي ها نيست؟ آقاي قلعه نوعي "نوعي" اگر بماند دو ايراد اساسي دارد يك جام ديگه بدست خواهد آورد و محبوب تر خواهد شد و همچنين جاي پايش سفت تر . خود مارو هم كله پا خواهد نمود بچه پايين شهري پررو ما خودمون آدمش كرديم حالا بياد واسه ما شاخ شه؟ تو اين قدو قواره ها نيست اصولا مربي وطني زياد جالب نيست چون پولشو با ريال ميگيره اما خارجكي خوبه با دلار ميگيره يه چيزي هم به ما ميماسه .لم كار مارو ميدونه و .... . اما اونهم بايد زود يره يه قرارداد ديگه با يه پورسانت عالي تر . پس بياريم زير پاشو زود خالي كنيم بره . مگه با پول و حقوق دولتي هم ميشه زندگي كرد؟ تماشاچي : اصولا چيز خوبي است . در سرما و گرما يار و مددكار ماست . هموست كه با فحش ناموس و كتك كاري انتقام مارو از دشمنان خواهد گرفت . اما خود ايشان چند نكته دارد: 1 – اگر زياد رو بدهيم پررو ميگردد . اصلا به چه قانوني بايد داراي صندلي اختصاصي و امكانات باشد؟ چرا اين پررو هاي بي ادب بايد آموزش ببينند كه چطور تشويق و حمايت كنند . اون وقت اختيار كار رو از دست ما خواهند گرفت و فوتبال هي رشد ميكند و ما هي نارشد . اصولا چرا بايد تماشاچي تعيين كننده باشد؟مگه موقع قرارداد با بازيكن و مربي و سفرهاي خارج و كوفت و زهرمار حضور داره؟ تو خونه اش راحت لم داده همه بدبختي ها با ماست 2 – به اين تماشاچيها رو بديم ميخان بپرسن چرا 7-8 ميليارد ميتونيد بديد بازيكن و مربي اما همين قدر نميتونيد بديد براي ما امكانات رفاهي و استاديوم اختصاصي درست كنيد؟ همينه كه پررو ميشن ديگه . آخه يكي نيست بگه از كنار اين استاديوم چقدر ميشه خورد . اونهم در عرض چندين سال كه معلوم نيست سال ديگه باشيم يا همينا شعار بدن مارو بيرون بندازن . همين كه رنگ پيرهن تيم مورد علاگه( علاقه ) شونو ميبينن از سرشون هم زياده مربي : مربي خوب اونيه كه دير بياد و زود بره . يعني اولش ناز كنه و پول بيت المال زياد بخواد و بعدش پاپيچ نشه آدم فروشي كنه . ديگه رفاقت تموم شد به ديگه . هزينه هاي باشگاه داري: چرا خصوصي سازي بايد از فوتبال شروع شه؟ اين فوتبال مثل يه نوزاد ميمونه كه از شير مادر بگيريم ميميره . چه كاريه بريم درآمدزايي كنيم برا باشگاه . هوووووووووووه . همين بيت المال خوبه ديگه . شيرين باقلوا.به درك كه يكي از اين بيت المال آب براش اندازه سولاخ! آفتابه مياد يكي دريچه سد كرج. مهم اينه كه من منم و ميتونم بخورم و عطش دارم بقيه لابد ندارن. البته نميدونم با وجود رخداد اينهمه فجايع انساني اين سين چرا گير داده كه بره استاديوم. همينمون مونده بود والا دوست نازنينم مايلي كهن جان . لابد توهم اين چيزها رو ميبيني و مثل حقير ميسوزي و ميسازي .بازي ليورپول چلسي رو ميبيني و غصه ات ميگيره از زمين و زمان بازي و تماشاگر و داور و مديرو ونظم و اينا . برادر كمي هم فكر قلب خودت باش . برو ياد بگير از آب گل آلود ماهي بگيري

رهاورد سفر

در يادداشت هاي باقي مانده از يكي از شهيدان فکه آمده است: «امروز روز پنجم است كه در محاصره هستيم. آب را جيره بندي كرده ايم. نان را جيره بندي كرده ايم. عطش همه را هلاك كرده، همه را جز شهدا، كه حالا كنار هم در انتهاي كانال خوابيده اند. ديگر شهدا تشنه نيستند. فداي لب تشنه ات پسر فاطمه(س)

درد دل

این تعطیلات عید رو که اینقدر برای اومدنش لحظه شماری میکردم هم اومد . از بچگی یه حس و حال خیلی خوبی داشتم نسبت بهش . الان یه فرق مختصری کرده و اونهم اینه که دیگه اونجوریا هم شادم نمیکنه و سعی میکنم بیشتر استراحت کنم و خوش باشم با خانواده . میشه بشینم پای تلویزیون و فیلم نامادری و مومیایی و مامور انتقال و اینا رو نگاه کنم که الحق و والانصاف کلی مسایل رو یاد آدم میدن .از کتک کاری و دعوای زن و شوهرو اسلحه کشی و... ذهن آدم انباشته میشه و آخر شب هم اعصاب معصاب رو داغون میکنن و باید تو خواب با اجنه و بروس لی و ارنولد مشغول باشی . یه کار دیگه هم درس خوندنه که ایشالا بعد تعطیلات استارت میخوره بعدشم همین وبلاگه که خیلی بی معرفتی کردم بهش و کم سر زدم . اما بدجایی هم نیست . بندرگاه آرامش دریای طوفانی منه . سعی میکنم تو این چند روزه جبران مافات بکنم . میخام جاهایی برم که تا بحال نتونستم برم . چیزهایی رو تجربه کنم که تا حالا فرصت نشده بود تجربه کنم . فکر میکنم خیلی شهرها و خیلی جاهای دیدنی هست که باید یرم و ببینم. فردا مگه زن و بچه میذارن آدم تکون بخوره؟ چند روز پیش باز از کنار مدرسه کذایی ام رد شدم و خاطرات ریز و درشتش برام زنده شد و دور از چشم جناب دو سه تا کهیر بدجور هم زدم . یاد یه خاطره افتادم که الآنه میگمش : کلاس چهارم ابتدایی بودم . امتحان ریاضی داشتیم . طبق معمول زودتر از همه جوابها رو نوشتم به آقای گلستانی گفتم آقااجازه تموم شد . فکر کنم حال نداشت بیاد بگیرتش . گفت همه رو یه دفعه میگیرم . یاد بعد از ظهرو کردم که بابا میخاد بیاد . اون سالها بابا میرفت سوسنگرد . موقع اومدنشو میگفت و من و برادرم میرفتیم سر خیابون منتظرش میموندیم . البته یه چند ساعتی که میگذشت یادمون میرفت و اونقدر بازی میکردیم که شب میشد و میومدیم خونه و اگه بابا نمیومد دوباره روز از نو روزی از نو . بگذریم ..... تو حس و حال خودم بودم که یه دفعه آقای گلستانی صدام کرد . همه برگشتن و منو نگاه کردن . گفت کجایی؟ من حول شدم . بعد همه برو بچ کلاس زدن زیر خنده . اونهم جو گرفتش و ادامه داد زیاد فکر نکن یا خودش میاد یا جسدش. این گوشه لبم شروع کرد به لرزیدن و یه دفعه دنیا رو سرم خراب شد . منم که دیگه رسیده بودم به سن مردونگی و بزرگی و اینا . افت داشت برام گریه کنم . اما هرچی زور زدم نشد که نشد . دیگه بغضه ترکید و آبرو حیثیته رفت . یکی از بچه ها گفت : ایزه ( اجازه ) آقا . باباش جبس( جبهه است ) . بنده خدا جا خورد . گفت بلندشو برو سرو روتو آب بزن . خلاصه رفتم اما دیگه روم نمیشد برگردم تو کلاس . وایستادم دم در کلاس زنگ بخوره برم خونه . اقامون ! اومد دم در کلاس و کلی نازمو کشید و عذر خواهی کرد . بعد هم گفتم تو کلاس نمیام . زنگ که خورد بچه ها دورمو گرفتن و سوال پیچم کردن . منم که غرورم شکسته شده بود تا دم در خونه رو دویدم تا با کسی حرف نزنم .............. دلم بدجور گرفته بود . خیلی دلم میخواست برم جنوب . ببیم مقتل چیه . شهیدا کجا مرگ رو دیدن . من فقط میتونم برم اونجا رو ببینم . اما اینکه چه احساسی داشتن اون موقع هرگز. دوست دارم برای حتی چند ساعت هم شده بعد سالها از پرکشیدنشون ببینم کجا تو خاک و خون غلطیدند . گفتن از اون روزها خیلی سخته . اما آرزویی بود که خدا بخواد بعد سالها میخام بهش برسم . چطور تونستن از خانه و شهرو کوچه و زن و بچه بگذرن . خدایا تو لحظه های وداع با زندگی چطور همه چیز از جلوی چشماشون گذر کرد ؟ چطور راهی رو رفتن که میدونستن بازگشتی توش نیست ؟ چطور دل شستند از همه کس و همه چیز. اونها مگه جدای از من ها بودند؟ چرا دل نمیکنیم؟ چرا دل کندند؟ چرا نمیگذریم از آپارتمانهای شیکمون و ماشینهای لوکسمون ؟ جونمون بسته است به پرادو و باغچه شمیرانمون؟ چرا بسته شدیم به اضافه کار سرماه و کورس گذاشتیم برای شرکت تو پارتی و مد و پز و ........ خدایا اینها کی بودند؟ خوابی بودند که تو ذهنمون اومدن و رفتن؟ یا حقیقتی بودند که زود فراموش شدند؟ خدایا چقدر گذاشتن و گذشتن سخته............... چرا نسل اونها تمام شد . دیگه حالم بهم میخوره از آدمهای بی هویتی که هیچ نیستند. اگر ماشین و خونه و پولشونو بگیری هیچ چیزی نیستن . هیچ ارزشی درونشون نمیتونی پیدا کنی . میخام چند روزی برم . میخام شاید برای یه عمر قوت قلب جذب کنم بذارمش تو کوهانم ! چه میدونم شاید کمی دیرتر فراموش کنم انسانیت رو .......... شاید خاطرات کودکی ام و غم دوری پدر و غصه های سالهای فراق مادر زنده شدند . شاید برگردم به روزهایی که خانواده ها و جمع ها روح داشت . به روزگاری که ارزش تو ایثار بود و آارزو بازگشت عزیز.رویایی که برای بسیاری تعبیر نشد ......... دوست دارم برم کنار بستر خفته هایی که در رویای ابدی شون زندگی میکنن . رویایی که ریا توش جایی نداشت .ایثار جان و زندگی رو یادمون دادند اما حتی نگاهها رو از هم دریغ میکنیم. باید برم . سفر رو آغاز میکنم . از درون خود . از پستوی خاطرات خاک خورده تا جایی که نمیدانم .
یکی دو ساعت مونده به تحویل سال و انقلابی چون انقلاب طبیعت در ما پدیدار گشته. نیم نگاهی به سالی که گذشت و دیده ای به سال جدید . تا درسی بگیرم از اشتباهات دیروز برای ساختن فردایی سبز سالی 87 سال ماجراجویی بود اما ارام . روزهای پر کشش و شبهایی پرسکوت . غوطه ور در دریاهای طوفانی اما قایق کوچک درونم آرام . شاید هم کمی ملال آور...... خدایا شاید تقدیرها را کنون مقدر میسازی آرزو میکنم

سالی پر از ارامش و خرمی و زیبایی برای همگان . میخواهم قلبی در سال نو رنجور نشه . اشکی جز از سر شوق ریخته نشه .

خدایا از تو میخاهم

ناجیی باشی برای اسیران دربند کسانی که در اسارت خانواده های نالایق اند. انسانهایی که در بند مد و ایام خوش دیگرانند و اغاز عمر رو به انتهای آن وصله میزنند بی آنکه لذتی از گذر آن ببرند شفایی عنایت کن به بیمارانی که زندگیشان تنها به معجزا ای از سوی تو گره خورده به کسانی که دانسته و نادانسته در سیاهی اعتیاد غوطه ور شده اند قلبها را سرشار کن از عشق و محبت تا دوست بداریم همانگونه که طالبیم دوستمان بدارند. صبری زیبا عنایت کن به خانواده هایی که عزیز و دلبندشان دربرون نیست

خداوندا:

فرانک و مسعود جایشان درکنار ما خالیه . امیدوارم تا زمانی که باز هم دور هم جمع بشیم نذاری دلشون بگیره
البته مثل .... کابلی دوصدتا هم پروگرام داشتم برای سال جدید اما چند تاشو میگم تا ببینید که من چه پسر خوبی شدم یکی اینکه میخام امسال تخصص قبول شم ديم اینکه میخام با قلبم زندگی کنم وبه قول شاعر گفتنی تصمیم بزرگه رو با قلبم بگیرم و کوچیک تر رو با مغزم ( البته اگه چیزی مونده باشه ) مییخام سپاسگذار و شاکر باشم از خدایی که اینمه خوبی رو تو زندگی من قرار داد ( فقط قیافه و مغز خوب نداد که اونهم بیخیال چه کار میشه کرد ). از دوستان و همکاران و خانواده ای که داشتن هرکدومشون به تنهایی نعمت بزرگی هستن برام و هرکدوم شاخه گلی هستند که زندگیمو مبدل به گلستان کردند.
و یکدنیا آرزوهای خوب و انرژی های مثبت برای همه
در تاریکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشمانت را یافتم

و شبم پرستاره شد

تو را صدا کردم

در تاریکترین شبها دلم صدایت کرد

و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی

با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی

برای چشم هایم با چشمهایت

برای لبهایم با لبهایت

با تنت برای تنم آواز خواندی

من با چشمها و لبهایت انس گرفتم , با تنت انس گرفتم

صدایت میزنم

گوش بده

قلبم صدایت می زند

شب گرداگردم حصار کشیده است

من به ((تو)) نگاه میکنم

چرا که هر ستاره آفتابی است

من آفتاب را باور دارم

من دریا را باور دارم

و چشم های تو سر چشمه دریاهاست/